|
شنبه 9 آبان 1394برچسب:, :: 22:37 :: نويسنده : بهاره
شب یلدا بود... خانواده ناصز آقا به مهمانی رفته بودن آنها...در خانه ی خود را فراموش کرده بودند ببندند . حسن که امروز کاسبی نکرده بود ناراخت و غم زده داشت رد میشد دید در خانه ای باز است و در دلش شکوفا شد در حیاظ خانه که یکت باز بود باعث کنجکاو شدن ذهن حسن شد که داخل حیاط خانه سرکی بزند . دوچرخه ای را میبیند و تصمیم میگیرد با این دوچرخه پسرش را خوش حال کند و به خانواده بگوید من امروز حسابی کاسبی کرده ام و با پولش این دوچرخه را خریدم.پس از آنکه دوچرخه را برداشت با سرعت به سوی خانه ححرکت کرد پاهایش از بس پدال زده بود درد می کرد آنقدر با سرعت آمده بود که مسیر طولانی راه را هم متوجه نشده بود . در را باز کرد و دید پسرش در حال نوشتن مشق هایش است ... و داد زد بلند همراه با خوش حالی ..... پسرمممممم .... بیااااااا...... ببین .....برایت چه چیزی گرفته ام. ... کاسبی امروز را برای تو خرج کردم .... پسر هم با خوش حال آمد وقتی دوچرخه را دید .. بسیار ذوق کرد اما این ذوق .. دوام بلند مدتی نداشتی ... پس از چند لحظه به دوچرخه نگاه کردن دوچرخه به دیدش آشنا می آمد اما آن را کجا دیده هر چه فکر کرد به ذهنش نرسید .... اما به روی خود تا پدر نفهمد ... از پدر با خوش حالی تشکر کرد.... و با دوچرخه دوری درون حیاط زد ... شب زمانی که درون رختخواب بود ... در فکر این بود دوچرخه را کجا دیده تمام ذهنش را مرور کرد .... و سپس جرقه ای در ذهنش خورد .... بله .... درست است .... او دوچرخه ی دوستش مبین است .... حتی همان نشانه ای که در دوچرخه ی او دیده بود در درون همان دوچرخه ای که پدر آورده بود را هم دید .... صبح زمانی که به مدرسه خواست برود پدرش گفت امروزم دیگه لازم نیست با پای پیاده بروی ... پسر که ترس داشت این واقعا دوچرخه دوستش باید به پدر .... گفت نه پدر امروز را هم مثل روز های دگر پیاده خواهم رفت ... در حیاط را بست و راهی مدرسه شد... با چشم دنبال مبین میگشت وقتی دوستش را دید دیگر به ... حدس خود شکی نداشت .... از چهره غم زده اش ... دیگر اطمینان خاطر را به دست آورد ... خجالت میکشید به سمت مبین برود .... اما با خودش کلنجار رفت که لازم نیست چیزی بگی فقظ برو ببین این قضیه واقعا درست است یا نه .... پس از سلام و احوالپرسی با مبین . از او پرسید چرا ناراحتی ؟ جواب داد : دیروز که به مهمانی رفته بودیم یادمان رفت در را ببندیم و نمی دانم چه دزدی آمده است و دوچرخه نازنینم را برده ا ست ؟! امروز هم مجبور شدم پیاده به مدرسه بیایم..... پسر ناراحت شد هم به پدرش توهین شده بود و هم باعث شده بود امروز دوستش پیاده به مدسه بیاید . آن روز سر کلاس اصلا حواسش به درس نبود. وقتی به خانه برگشت پدرش را دید اما دوست نداشت به روی پدرش بیاورید و او را ناراحت کند به پدرش گفت : پدر من این دوچرخه را دوست ندارم و می خواهم این را بفروشم و یک چیز دیگر که دیده ام آن را بخرم پدر که تعجب کرد . گفت هر جور خودت دوست داری اما این دوچرخه خیلی خوب است پسر گفت نه پدر من این را دوست ندارم . به سوی خانه مبین رفت و خوب کوچه را دید می زد که کسی او را نبیند زمانی که دید خبری نیست دوچرخه را دم خانه مبین گذاشت و در را زد خودش هم در کوچه پشتی قابم شد وقتی دید آنها دوچرخه را برداشتند و خوش حال شدند خیالش راحت شد . از قبل پول جمع کرده بود و توانست آن چیزی که می خواهد بخرد . وقتی به خانه رسید ... پدر گفت فروختی با خوش حالی گفت بله پدر پدر پرسید : به چه قیمت فروختی :(( پسر هم جوا داد به همان قیمت که تو خریده بودی!))
نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |